گناباد gonâbâd. این واژه از ریشهی گینآبه است. گین در اینجا یعنی ته و انتها و پایین. گینآب یعنی پای آب یا سَر آب و ظاهراً اشاره داشته به مظهر آب قنات معروف قصبه که در آنجا از زمین بیرون میآید. منظور از گینآب، مظهر آن کاریز بوده است. قریب به اتفاق آنچه دیگران در معنای گناباد گفتهاند، اباطیل و مهمل است. دهها جاینام ایرانی، صورتی از گینآبه را در خود دارند؛ از جمله: گنوییه (کرمان، ۳ تا، اصفهان)، گنوئیه (کرمان)، گنو، گناوه (کهگیلویه و بویراحمد)، گناوهکان، گناوه، گنوی (بوشهر)، گنوسر (سمنان)، گنو (هرمزگان، گلستان)، گینو (سمنان)، گنایی (هرمزگان)، گنائیت، گناب، (کرمان)، گنآباد (مشهد)، کنو (فارس)، کنویست، کنوگرد (مشهد)، کنوئی (هرمزگان)، کنکینو (کرمان)، کینآب/چنابگو (اهر-آذ.شرقی)، کینو (اردبیل)، کونوژه (مازندران)، جنبذ (ششتمد)، جنبه (اصفهان)، جنبوک (خوسف-خراسانجنوبی)، ...
در تحولات آوایی، واژهی گین به بین bin تبدیل شده است و دهها جاینام دیگر هم هستند که صورتی از بینآب را در خود دارند؛ از جمله: بُناب (آذربایجان، ...)، بیناباد (خراسان جنوبی)، بیناباج (خراسان رضوی)، ...
در صورتهای باستانی واژهی گناباد، یک صورت وِناوَد هم هست که در آنجا جزء «وِن» صورتی از «بین» است. مسیر تحول آوایی واژهی گناباد این بوده است: گینآب > گینآبه > گینآبَهد > گُنابَد > گناباد.
واژهی بینآب در جاینامهای پرشماری در جنوب خراسان به صورت بُوْ bow درآمده است؛ مانند بوشاد، بُجد (بیرجند)، ...
گـِلآباد و بیناباج دو روستا در کوهستانِ کاخکِ گنابادند. ظاهراً گـِلآباد، بیناباج و گناباد، سه صورت از یک واژهاند که در سه مسیر متفاوت متحول شدهاند.
در اینجا، با تفصیل بیشتر به واژهی گناباد و همریشههای آن پرداختهام.
#وجه_تسمیه_گناباد
***
زیبَد zibad. این جاینام در تلفظ محلیها زیوَد تلفظ میشود. زیوَد تبدیلی از زاوه است که الف آن مُمال شده است (زاوَه > زیوَه > زیوَد > زیبَد). حرف «د» در خاتمه واژه، جزء ریشهی کلمه نیست و صرفاً برای آسان شدن تلفظ اضافه شده است. اضافه شدن «د» در اتمام واژه، برای خود واژهی گناباد هم اتفاق افتاده است و نمونههای دیگر هم دارد که در جای خود به آنها پرداختهام. زاو یا زُوْ zow، به معنی نهر آب و رودخانه است و در خراسان، نمونههای فراوان دارد.
بیلند bilond: این واژه تبدیلی از واژهی بینغُند bin ğond است به معنی دِه پایین. بینغُند > بینـُـند > بیلــُند.
مِند mend: این واژه تبدیلیست از واژهی میانغـُند به معنی دِه میانی. واژهی «میان» را در جنوب خراسان، به صورتهای مَن (مَنجی: میانجی) و مون mun تلفظ میکنند. جاینامهای مشابه در ساختار: مُنـُند monond (درمیان)، .... واژههای مشابه در معنا: میانه (آذربایجان، ...)، رامیان [: راه میان] (گلستان)، میهنه (خاوران)، مِهنه (مهولات)، ...
کاخک. کاخک kâxk (گناباد) در ساختار شبیه است به کاهک (داورزن، ششتمد). کاخک تبدیلی از کاهـَـک است (کاهـَـک > کاخــَـک > کاخک). تبدیل ــَـک به ــْـک (حذف فتحه) نمونههای زیادی دارد که پیشتر در موردش نوشتهام. تبدیل هـ به خ هم نمونههای چندی دارد مثل تبدیل شاهین به شاخین (ذیل نام روستای شاخن بیرجند در پست پیش)، تبدیل مـَهلآباد به مخلاباد (سرایان)، تبدیل اصطلاح «پابرهنه» به «پابرخنه» (لهجهی سرایانی) و حتی تبدیل «مـُحکم» به «مخکم» (لهجهی فردوس و سرایان) و نمونههای فراوان دیگر. چند روستای دیگر خراسان رضوی از این ریشه: کاهه، کاهان، کاه، کاهو، کاهوبم، کاهیجه، و ... .
کاه در این نامها به احتمال قوی، صورتی از کوه است، چنانکه ذیل واژهی قاین آوردم، و به احتمال دوم، صورتی از پسوند مکانِ کاس (کاس > کاه) که مانند دیگر پسوندهای مکان، از جایگاه پسوند خارج شده و مستقلاً معنی سکونتگاه و ده و روستا آبادی به خود گرفته است. ممکن است از هر دو نوع هم در بین اینها باشد ولی قابل تفکیک نیست. احتمالاً بیشترشان به معنی کوهاند، مثلاً کاهیجه در این معنا واضح است که یعنی کوهیجا، جای کوهستانی. اگر کاه به معنی مطلق روستا و آبادی باشد، آنگاه کاهک/کاخک هممعنی میشود با نامهایی مانند دیهوک، دهشک، خنجوک، دهک، دزگ و مانند آن همگی به معنی آبادی کوچک. نمونههای دیگر از کاخ: کاخک، کاخکوک/کاخوک (خوسف-خ.جنوبی)، کاخکی (بیرجند)، کاخ (کرمان)، کخک (فارس). شرح بیشتری در مورد ریشهی این واژه، در اینجا آوردهام.
***
گنبتوک. در نگاه اول به نظر میرسد نام این روستا، تبدیلی از گنبدوک است به معنی گنبد کوچک. اما در واقع، این واژه تبدیلی از گنابَدوک است به معنی گنابد/گناباد کوچک.
بیدخت bidoxt. این جاینام را beydoxt هم میخوانند، اما صورت bidoxt اصیلتر است. بیدخت از این مسیر ساخته شده است: بیدوک > بیدوخ > بیدُخت. بیدوک یعنی جایی که درخت بید دارد. بیدوک و بیدخت، هر دو، نمونههای دیگر هم دارد؛ مانند بیدخت (بیرجند)، و ... . نمونههای تبدیل «ـوک» به «ـُخت»: گزُخت (زیرکوه)، ...
***
بیمرغ، بیهود، بیماد. جزء بی bi در ابتدای این هر سه نام، صورتی از بین bin است به معنی پاییندست. هر سه نام، نمونههای مشابه در خراسان جنوبی دارد.
بیمرغ bimarğ. مَرغ صورتی از واژهی مَرز است و با نامهایی مانند مَراغه و مَرو، همریشه است. بیمَرغ یعنی روستای پاییندست.
بیماد. ماد صورتی از مَد است که به صورتهای مَد و مه، پسوند جاینامهای بسیار است. بیماد هم یعنی روستای پاییندست.
بیهود bihud. ساخته شده از بین+هو+ـود. هو how در اینجا صورتی از لغت آب است که پسوند شناسهی مکانِ ـود ud بر آن اضافه شده و پس از ادغام، لغت هود را ساخته است. هود یعنی آبگیر یا جای آب. بیهود یعنی پایِ آبگیر، سرِ آب. «گناباد» و «بیهود» هممعنیاند و جزء اول و دومشان، همریشه است. حتی با تفسیری، ممکن است که جزء سومشان نیز همریشه باشد که در این حالت، گناباد و بیهود، در کمال شگفتی، دو صورت از یک واژهاند که در دو مسیر متفاوت، متحول شدهاند.
***
قوژد qužd. این جاینام که یک نمونه هم در کاشمر دارد، صورتی از واژهی گیوشاد (بیرجند) است. همانطور که بوشاد (بیرجند) به بُجد (بیرجند) تبدیل شده، گیوشاد هم به قوژد تبدیل شده است. جزء شاد پسوند شناسهی مکان است و «گیو» تبدیلی از اصلِ گینآب است. تبدیل گ به ق نمونههای پرشمار در گویشهای خراسان دارد که جداگانه به آن پرداختهام.
برچسب:
نویسنده: کیارش رحمانی