خرید بک لینک

بیرجندنامه کتابی‌ست از دکتر جمال رضایی، استاد ادبیات در دانشگاه تهران (۱۳۰۵-۱۳۸۰). مسئله کلی این کتاب، توصیف بیرجند در اوایل قرن چهاردهم شمسی‌ست؛ یعنی سالهای 1300 تا 1330 که دوران کودکی و جوانی نویسنده بوده است. بهترین شهرنامه‌ایست که تاکنون خوانده‌ام. کتابی‌ست مرتب و منظم، به دور از تکرار و آشفتگی و حرف‌های عوامانه. نویسنده خود دانش و تحصیلاتی در حوزه‌های زبانشناسی و باستان‌شناسی داشته و کتابی محققانه نوشته است. الگوی کلی کتاب مانند دیگر شهرنامه‌هایی‌ست که در زمان حاضره نوشته می‌شود؛ مروری بر یادکردهای شهر در کتب گذشتگان، خاطرات شخصی نویسنده، شرح جغرافیای شهر قدیم، آداب و رسوم، افسانه‌های محلی، مشاغل محلی، بازی‌های محلی، آوازهای محلی، مشاهیر، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحات محلی و چیزهای دیگر. شاید زبان‌شناسان بر آوانویسی فارسی این کتاب ایرادهایی بگیرند، اما آوانویسی لاتین واژه‌های محلی به خوبی و درستی انجام شده است.
بخش زیادی از آنچه در کتاب بیرجندنامه آمده، از آداب و رسوم، غذا، بازی‌ها، بیماری‌ها، و واژه‌های محلی و غیره، عیناً در منطقه‌ی سرایان و فردوس هم رایج بوده و این کتاب منبع بسیار بسیار خوبی برای این موارد است.

***

برخی واژه‌های این کتاب که برای من یادآور نکاتی در مورد گویش محلی آیسک است، در اینجا می‌آورم. برخی واژه‌هایی که در این کتاب آمده را من مستقیاً از بیرجندی‌های در زمان حاضری نشنیده‌ام و گمان می‌کردم کاربرد آنها منحصر به منطقه‌ی سرایان و فردوس است. اما به نظر می‌رسد هر چه بیشتر به گذشته برگردیم، گویش منطقه‌ی سرایان و فردوس و گویش منطقه‌ی بیرجند، بیشتر به هم نزدیک می‌شوند. از این واژه‌ها در مطالب دیگر این وبلاگ هم استفاده کرده‌ام.

تبیینات خودم را در [ ] گذاشته‌ام.

***

اَسـَـگــَرتیَه نام قدیم قهستان است که برخی اهل تحقیق آن را با سنگ‌گِرد در فارسی نو برابر دانسته‌اند (ر.ک. کتاب بیرجندنامه، جمال رضایی، ص ۴۳)، [اَسـَـ : سنگ، سنگ‌گِرد: جای سنگی، سنگستان]

[معنی بیرجند. در کتاب بیرجندنامه، در ذکر اقوال مختلف در وجه تسمیه‌ی بیرجند، یکی از اَشکال ثبت این نام در گذشته را بَرجن ذکر کرده است و احتمال داده که املای بیرجند تبدیلی از اصل بَرجن باشد. اگر این املا و الگوی تحول، درست باشد آنگاه احتمالاً بَرجن به معنی جای بلند است. بیرجند قدیم روی تپه‌های واقع در عمق دره‌ای V شکل بنا شده بوده و با این معنا تناسب دارد. واژه‌ی «بَر» در چند لغت محلی، معنای کوه و بلندی و تپه دارد؛ از جمله: بَراکوه (: بَر و کوه)، پیش‌بـَر (: تپه‌ی جلوی کوه بلند)، بَرمِنج (خوسف)، ... . احتمالاً جزء بَرز در این جاینام‌ها هم از همین ریشه است: بَرزِج/برزچ (بیرجند)، بَرزاج (خوسف)، ... .]

- در بیرجند هم گویش محله‌ها تفاوت داشته است.

چخ پایو. نام یکی از محلات بیرجند قدیم. در اینجا واژه چَه/چاه به چخ تبدیل شده است (نمونه‌ای از الگوی تبدیل هـ به خ، که در گویش‌های جنوب خراسان نمونه‌های دیگر هم دارد).

چاه‌پایاب. یکی از چاه‌هایی انتهایی کاریز است که آن را با راه‌پله‌ای به سطح زمین می‌رسانند تا مردم بتوانند به راحتی از آنجا آب بردارند (تلفظ بیرجندی: چَخ پایو čax pāyow).

شوشک šušk. نوعی خاک آمیخته به شن، خاکستری‌رنگ، که بیشتر در کوه‌پایه‌ها وجود دارد. گِل این خاک، هنگامی که خشک شد، سخت و نفوذناپذیر می‌شود و از آن برای اندودن بام‌ها استفاده می‌شود [در نام چندین روستای خراسان خوبی، صورتی از این واژه به کار رفته است؛ از جمله: شوشود، شوشکی، سیسکان و ..‌.]

گــَـز. ترکه‌ی نازک و پاجوش درخت، بویژه درخت انار [ناٛر: ترکه‌ی نازک. ناٛر در اینجا در اصل کوتاه‌شده‌ی ترکه‌ی نار یا شفت نار است‌. چون در قدیم از ترکه‌ی نار برای کارهایی مانند شلاق زدن مجرم و راندن خر و گاو استفاده می‌کردند. ]

خرگــَـز. (۱) ترکه‌ای که با آن خر را می‌رانند. (۲) ترکه‌ی بزرگ. لزوماً از درخت گز نبوده است و بلکه غالباً از انار بوده است.

بُهار: بهار

وِلگار: پاییزه، جو وِلگار [در آیسک: وُلگار. آیا این واژه تبدیلی از واژه‌ی بهار است؟]

زوال گَرد. موقعی که سایه برمی‌گردد، عصر

پگه pagā. صبح زود، سپیده‌دم

مهمان را خدمت کردن: از او پذیرایی مفصل و مناسب کردن [درخت را خدمت کردن: به درختان باغ رسیدگی ویژه کردن]

سبو: کوزه‌ی دسته دار بزرگ [تلفظ آیسک: سَوۉوْ savöw]

ماه نوروز: اسفند

شِرِنگ: شادی و هیاهو و جلال و شکوه [رِنگ: آهنگ]

شبوش šabowš: شادباش [در آیسک: شَبُوْ]

گــَستا: ویار حاملگی

زیچ zeyč: ، زائو [زائوج > زاییچ > زیچ]. زیچ صورتی از زاج/زاچ/زچه است از اصل زاک. زاک در پهلوی به معنی زائو است. [واژه‌ی جک به معنی شیر اول دوش، احتمالاً صورتی از همین واژه‌ی زاک است]

جاٛک: آغوز، ماک در لهجه‌ی تهرانی

کوف: فوت fut، پُف دهان [با کـُخ‌کـُخ و خـُفه به معنی سرفه همریشه است]

دست حلال: ختنه [دَست حلار]

خنده‌سور: ختنه سور (نمونه‌ی قلب واجها)

هِم: پــِهـِن [حجم > حَیم > هِم] [در آیسک: هاٛیم hāym، در کرمان: حَشَم]

شاخ کردن تنور: برافروختن آتش تنور با ریختن شاخه و هیزم در آن

خاٛشک xāšok. آجیل

چَپَّت čappāt: نوعی کفش چرمی [این واژه با واژه‌ی کفش، همریشه است]

به «میله» رفتن: به پیک‌نیک رفتن [شبیه کلودو در آیسک]

میله کردن: خارج شدن از شهر برای تفریح و هواخوری [میله در اینجا از ریشه‌ی میر/مین/مهر است به معنی خوب و خوش و نیک. بنابراین میله کردن یعنی خوشی و تفریح کردن].

تگ/تک به معنی دره ممکن است با تک به معنی ته و پایین همریشه باشد. [تگ صورتی از تنگ یا تنگه است؛ یعنی دره]

بـُـنــَندُو ْbōnandow کردن: بام‌اندود کردن پشت بام با گِل. [بام > بان > بُن] [در آیسک: بلندُوْ bolandow]

خوْ xow. به جایگاه ریختن گِل در بام‌اندود، خو می‌گفتند. [واژه‌ی پَرخو به معنی انبارک غلات، صورتی از این خو را در خود دارد]

خول xul: تیزی سر گنبد و دیگر سازه‌ها مانند دودکش و جز آن. [با خود xud در کلاه‌خود و نیز خوشه همریشه است. دکتر قائم‌مقامی گفته، این واژه یک صورت خوی xuy هم داشته است (د > ی). اصطلاح «خوْ چشمه» در گویش ما ممکن است به معنی سر چشمه باشد و خوْ xöw در آنجا از همین ریشه آمده باشد. ظاهراً جاینام‌هایی مانند خواف و خاوه و خیوه و مانند آن، از ترکیب «خوی آب»، یعنی سر آب، ساخته شده‌اند] [خول در آیسک به معنی تاج خروس است و به تیزی سر گنبد خۊوّه xüvva می‌گویند. معلوم است که ریشه یکیست].

اسفهرود. نام این روستا در گویش محلی‌های آنجا اسپیرود بوده (کتاب بیرجندنامه). [اسپیرود صورت قدیمی‌تر اسفهرود است؛ اسپیدرود > اِسپی‌رود > اسپـَـرود > اِسفــَرود > اِسفاٛرود esfārud. در مورد قاعده‌ی کشیده شدن فتحه در اتمام هجای کوتاه، قبلاً به طور مفصل نوشته‌ام (ذیل مطلب «در مورد آیسک و نام آیسک»). تلفظ محلی این نام اسفاٛرود است که برای نشان دادن فتحه‌ی کشیده، آن را به صورت اسفَهرود می‌نویسند، ولی حرف ـهـ را نباید تلفظ کرد.‌]

خانه‌پیشو: خانه‌ی ته خانه‌ی دیگر

دَر طاقی: محلی برای گذاشتن لحاف تشک [در آیسک: برطاقی، درگاهی که انتهایش را بسته باشند و از آن برای گذاشتن اشیا استفاده کنند. دیوارهای گلی قدیمی بسیار پرعرض بود و در این محل می‌شد خیلی وسایل گذاشت]

کـُـلِ کار: چاله‌ای که برای تو (دستگاه پارچه بافی) می‌کندند. [کل: کال: غال]

کـُل. چاله، سوراخ، چال، کال، (در برخی گویش‌ها: کت kot)، هر نوع سوراخ کوچک و بزرگ

کلقند kolqand. کل کوچک، آبگیر کوچک [پسوند قند در اینجا شناسه‌ی مکان است و صورتی از «گان» است. همین پسوند است که در نام روستا‌ها و شهرهای فراوان آمده است؛ مانند ساغند، رازقند، ازقند/ازغند، قصرقند، سمرقند، و ... ]

کلگاه kolgâ. کل بزرگ، آبگیر بزرگ [در آیسک: کَلگاٛ: شکاف بزرگی که در دیواره‌ی خاکی مزرعه (معمولاً بندها) ایجاد می شود و آب از آنجا با شدت فرار می کند. اصطلاحاً می گویند: اُوْ کَلگاٛ کِردَه]

کلوک koluk کل کوچک، سوراخ

راٛزینه: پله [راه زینه در اصل به معنی راه پله است]

یک فنجان آب قنات: دوازده دقیقه، هر دانگ، ده فنجان، هر شبانه روز، ۱۲ دانگ بوده

سالار: رئیس برزگران و نماینده‌ی مالک در زمین‌های او بود.

نان ته‌تغاری. [منشأ اصطلاح بچه‌ی ته‌تغاری]

نان کلوچه: تکه خمیر کلفتی که در ابتدای پخت برای آزمایش وضع تنور به دیواره چسبانده می‌شد.

نان لمبه. به نوع نان گرد و هم پتیر می‌گفتند، حتی اگر خمیرش ورآمده بود.

کماچ نانی است که در دیگ پخته شود، نه با حرارت مستقیم آتش.

سوزمه: شیراز غلیظ سفت نمک زده که در خیک ریخته سرش را میدوختند تا هوا نرسد و تا مدتها قابل نگهداری باشد. [در آیسک: کامه]

ماس دَنگیده: ماست چکیده [واژه‌های مسکه و ماست و مشک همریشه‌اند].

در کتاب بیرجندنامه از دکتر جمال رضایی، در یک فصل، شرح مفصلی از لبنیات سنتی بیرجند آمده، که غالباً با آنچه در منطقه‌ی سرایان و فردوس بوده، مشترک است.

مَدَل، دوقِشک: وقتی مسکه/کره را داغ می‌کنند که به روغن تبدیل شود، در ته دیگ، دُردی/جِرمی قهوه‌ای بر جا می‌ماند که به آن در بسیاری از مناطق خراسان دوغِچ می‌گویند و طعمی بسیار خوش دارد.

آش اُماچ آشی با هدف نذر و درمان بوده

اُماج و کماج تبدیل شده به اماچ و کماچ

هنگه: جشن

یک من زمین= صد متر مربع، آن مقدار زمین که یک من گندم در آن کشت می‌شود.

سىـٛر sēr: سیر (<> گرسنه)

سِر ser: سیر (واحد وزن)

سیر: گیاه پیازی

اِستار (واحد وزن) استر > ستیر > سیر [یادآور ستیم > سیم]

پوزار powzâr. کفش کلفت، و سنگین روستاییان و کارگران [: پای‌اَفزار]

خِفتی: نوعی گردنبند چسبان

چهارشنبه‌سوری در بیرجند در اخرین چهارشنبه ماه صفر بوده.

اولین چهارشنبه سال را نحس می‌شمردند و مانند سیزده‌به‌در برگزار می‌کردند [در آیسک هم بوده. مادربزرگ من چهارشنبه سوری آخر سال را نمی‌شناخت].

[در باور بسیاری از اقوام ایرانی، چهارشنبه نحس است]

کوف: فوت
پوده: پوسیده
راٛزید: راست
سوق: سوگ
واژه‌ی برات از واژه‌ی برائت مشتق شده است.
خسبیده: نشسته (برای انسان)
اٛشناباٛزی: شنابازی، شنا، آب بازی

لَپـَّر lappar: سنگ تخت که در دست جا شود.

پلپلیسک palpalisk: فرفره چوبی و نخی (بیرجندی)، [یادآور فِر در فرفره، موی فرفری، قِر و فِر]، ...

[در آیسک، پلپلیس pelpelis برای فرفره‌ی چوبی به کار می‌رود و فرفره‌ی نخی را فِنگ‌فنگی می‌گویند.]

پَلّه: پرش [از پَرّه از پریدن] [اصطلاح آیسکی: یک پلّه راه: قسمتی از مسیر، یک پرش راه]

تقسیم بندی آبادی‌ها: مزرعه > قریه > قصبه

بخش کردن: توزیع کردن

جَلّه: سرگین شتر

مَچِّت maččet: مسجد

رُوْگ rowg [تلفظ آیسک: رَوْگ rāwg]: نوار پارچه

شب‌چر در اصل برای گوسفندان است و بعداً برای اجیل شب‌نشینی هم به کار رفته است.

دَ جُغ کِردن: به یوغ بستن گاو و خر، برای کار

[عصا > عاٛصا > عاصا/آسا âsâ > آساک]

جُغ joğ. یوغ. جغ چوبی است که روی گردن دو حیوان (گاو یا خر) قرار می‌گیرد و حرکت آن دو را با هم هماهنگ می‌کند.
آساک چوبی است که یک طرفش روی جغ/یوغ بسته می‌شود و به طرف دیگرش، گاوآهن یا خیش بسته می‌شود. گاوآهن یا خیش ان تیغه‌ی آهنی‌ای است که روی زمین کشیده می‌شود و زمین را شیار می‌کند و شخم می‌زند. اساک یعنی عصامانند. [عاصا/آسا âsâ در معنی «عصا» ندر آیسک به کار می‌رود و نمونه‌ی جالبی‌ست، از این جهت که حتی در گویش‌های جنوب خراسان، تلفظ محلی آن به â است، در حالی که علی‌القاعده باید به ā می‌بود.]

[پاشک pâšk. بیلی بزرگ است با تیغه‌ی آهنی بسیار بزرگ، که به دو طرف تیغه]

گوپاش gowpâš (بیرجندنامه). پاشکی است که با گاو آن را می‌کشیده‌اند. [این واژه کوتاه‌شده‌ی گاوپاشک gâvpâšk است. کارکرد این ابزار را امروزه، بیل‌های پشت تراکتوری به عهده گرفته‌اند. مناسب بود اگر برای حفظ این واژه، نامش را روی بیل‌های تراکتوری می گذاشتند. ]

بچه چقوک: جوجه گنجشک

بچه رواٛ : توله‌ی روباه. [گوچه در سیستانی به معنی بچه آمده است. احتمالاً واژه‌های بچه، گوچه و کوچک از یک ریشه‌اند.]

- در کتاب بیرجندنامه (جمال رضایی)، نام و شرح بیش از ۹۰ بازی محلی رایج در بیرجند در دهه‌های نخست سده‌ی ۱۳۰۰ آمده است.

دال‌باٛزی: درخت بازی

کـَل کِردن: در بازی‌های کودکانه‌ای مانند قایم‌باشک، سوزاندن رقیب با زدن دست به سر یا جای دیگری از بدن او. معلوم است که در اصل، فقط دست زدن به سر، قبول بوده.

بوج buj وَر شور کردن: زنبورها را شوراندن با خراب کردن لانه‌شان

[اصطلاح «واٛ شور کردن» در گویش آیسک که به معنی تحریک کردن افراد به کار می‌رود، حاصل توسعه‌ی معنایی در همین اصطلاح شوراندن زنبورهاست.]

بازی گوْ، گوساٛله، فِنگِلی. فنگلی یعنی ریز و کوچک

در چندین بازی محلی، به محل استراحت می‌گفتند خانه‌ی آسوده

[آس‌آس âs âs (بازی محلی آیسک). همان بازی لِی‌لِی تهرانی‌ست که چند مربع روی زمین می‌کشند و در بعضی با یک پا و از بعضی با دو پا می‌پرند. به مربع/خانه‌‌ی آخر، خانه‌ی «آسوده» می‌گویند چون در آن خانه می‌توان با هر دو پا ایستاد. احتمالاً نام آس‌آس از همین خانه‌ی «آسوده» آمده است.]

دو شَـنگــَلی: تیرکمان دوشاخه زرای پرتاب سنگ [در آیسک: قله‌کمو (:قلوه کمان)]

شَـنگــَل: شاخه، شاخل

سنگ کاٛنیک: فلاخن، پلخمو

هلوک هُلوک: حرکت آرام شتر، حرکت شترانه [اصطلاح تهرانی هِلِک و هِلِک]

سوت: فیک fikk

کــَچول: سرین، باسن

اصول: حرکات بالاتنه، رقص

چولِک: گیس

چولی: دستکی مانند کفگیر، از شاخه‌های بید [دسته گز]

چولی گز: دسته گز که در هنگام کف‌زنی استفاده می‌شود، [ریشه لغت چولی‌قزک، مترسک طلب باران]

پی‌پرسه peyporsa. بازدید از کسانی که در پرسه‌ی ما شرکت کرده‌اند.

میان‌ده: محله‌ی چاردرخت

وَر خوشَد: بخشکد

زُبون zobō(n): زبان

اِنگَم: اندام و مفاصل

انگمونو: استخوان و مفاصل

اِنگــَم‌دردی: استخوان درد، درد مفاصل

اِنگم شدن: دررفتگی مفاصل

اُوْگــَز: آب‌گز: تاول زدن و ترنجیدن دست و پا در اثر زیاد در آب ماندن [در آیسک: اُوْگزید شدن یعنی پوسیدن هندوانه و خربزه در اثر تماس با آب آبیاری]

مِـجگو: [مـِـجقو]: مژگان [در آیسک: مِجقو(ن)]

اَسکــُـچٌه: سکسکه

به دَر رِختــَـ(ن): در آمدن جوش

بُـرّاک borrâk: آبی [چیزی] که غذا را زود هضم کند.

بیماٛرِشکو: کسی که زیاد بیمار می‌شود.

واٛترقّیدن: ترکیدن، ترک دست و پا، زاییدن سگ و گربه

پا دَ ما: زن پا به ماه

پاٛرِز: پرهیز و رژیم غذایی

دَ پاٛرِز بدن: در پرهیز بودن، رژیم داشتن

پاٛرفت، پاٛروی: اسهال

پاٛکی: تیغ سلمانی [در آیسک: کارد قالی‌بافی که نوک تیز ندارد]

پخو paxu: پریشان

پَلپَل زدن: پرپر زدن

پوده: ثقل معده

پی‌خِز: بازگشت بیماری، عود بیماری [در آیسک: واٛ پی خِزیدن vā pey xezidan: عقب رفتنِ نشسته، مانند عقب رفتن از سر سفره. خِزیدن در اینجا (بن مضارع: خیز) یعنی خـَـزیدن]

تات، سرتات: گیج شده، سرگیجه گرفته در اثر هیاهوی زیاد [در آیسک: تارت târt]

واٛتاٛسیدن: ترسیدن زیاد

تخمه: غده

تراٛبُـندن: تراواندن، ناگوار کردن غذا برای کسی

تَلواسه: اضطراب

جیک jik: آژیخ (قی و بار گوشه‌ی چشم، معمولاً در صبح‌ها بعد از بیدار شدن از خواب) [در آیسک: جُک]

چاٛهِش: زکام ناشی از سرماخوردگی که مسری نباشد [: چایِش، چاییدگی]

خاش: سرفه

خاٛیه‌یْ کَشَف: تخم لاک‌پشت [کشف در اینجا ظاهراً کوتاه‌شده‌ی کاسه‌پُشت است.]

خِراچ: خراش [: قرچ]

خِراٛچیدن: خراشیدن

خودار: خوگر، عادتی، عادت‌کرده

خوْشُری xow šori: شب ادراری

دَ خوْ مالیده: خواب آلود

خیکّ خوْ: پرخواب [در آیسک: اَمبون خو: انبان خواب]

خوکفت xukoft (شدن): خون‌مرگی زیر پوست بر اثر کوفته شدن [در آیسک: خۊ کۉوْ xüköw: خون کوب]

خون سر: خون دماغ [در آیسک: دَ خۊن سَر شُدَ(ن): خون دماغ شدن]

خون شرّان: زخمی که از آن خون روان شود.

دانه رِز شدن: دانه‌های زیاد و ریز روی پوست ظاهر شدن

دُرواخ: سالم، تندرست، درسته

دلندروا: نگران

دَم هَس: نفس کشیدن با صدا

راٛبیسک rābisk: لاغر

زُخال: زخم [در آیسک: زَخم و زَخۉل]

زِفت: مرهم [در آیسک: زَفت zāft[]

زیچ zeyč: زائو

زَق: چرک داخل زخم [: زخم]

زَقناله: ناله‌ی درد زخم

زقّو zaqqow: زخم آب، چرک زخم

زلر: ضرر

زِمار: گاز زغال [زگار > زبار > زمار؛ زگار > زغار > زغال و شخار ]

سَرخُفه: تک سرفه، سرفه‌ی ناقص و کوتاه

سنگ اَتش برق: سنگ آتش زنه

سوم sum: دمل کوچک

سوم‌چه/سیم‌چه: دمل بسیار کوچک

سومیچ: دمل کوچک و ریز [در آیسک: سۊمۉچ sümöč]

سیاٛخاش: سیاه سرفه

سیم کردن: عفونت کردن، چرکین شدن

شاش‌سوز شدن بر پای بچه

شالیدن، شهریدن: ساییده شدن و کم‌حس شدن لب و زبان از میوه کال و نارس

شُرّوک: شاشو

شُل مَزَنگ: ناتوان جنسی، مَزَنگ: آلت مردی

ورشَلّیدن: لنگیدن

شملیده: شنبلیده، شنبلیله

هریده: هلیله [: آرد شده]

شوریدن: غلیان شهوت

شوره: شهوت

شوره‌پشت: مرد شهوتران

شَوَندِش (شدن): شب اندیش، خیالات شبانه که نمی‌گذارند بخوابی

فَراشا: لرز (فرژه در کتاب هدایة المتعلمین آمده)

نوا آوردن: نوا برآوردن، نوحه سر دادن

قیسی: زردآلویی که با هسته خشک کنند.

کاج: کلاج، لوچ، دچار تراخم

کاٛجول: کاج گونه

کاٛهیدن: لاغر شدن در اثر بیماری

کاٛهِش: لاغری ناشی از بیماری

کتم katam. (در کتابهای قدیم: کتن)، چرک و ریم و پلیدی و کثافت که بر اثر پوسیدگی روی پوست پیدا می‌شود.

تَم: پوسیدگی و کپک.

تم‌بو (شدن): پوسیده، کپک‌زده، متعفن

کِراز (دادن): کش دادن بدن (+ خمیازه) [در آیسک: کــَراز]

کِرمِچ: کرمک، کرم کوچک

کشپاٛره: پارگی تاندون کشاله‌ی ران

کِلِرق: پوسته‌ی خشک‌شده‌ی روی زخم، کبره [در آیسک: کاٛوْس kāws]

کُلوس: انتظار

کلّه‌کدو: جمجمه

کـُـنگُل: کُـندکار

گُه‌بز: پشگل بز

گاٛلیک: زگیل [گردیک > گالیک > بالیک > بالُک]

گُه‌مادیان: سرگین اسب

گُجید: اجید، آژیر، سرحال [در آیسک: اٛجیر]

گربه‌ی جوز: گل درخت گردو

گَرگ gārg، کَرگ: گــَر

گَرگی: مبتلا به گری

گــَزُنـ(ـد) gazon(d): سوزشی که بدن تیر بکشد بر اثر گزیدگی یا چرکی شدن زخم [در آیسک: گزن دادن جایی از بدن: خارش شدید]

گوشَک: لوزتین

گویرد: گوگرد

لاٛر: لِر، آب دهان

لاش: لاشه

لاٛغریسک: لاغر اندام

لته‌ی بی‌نمازی: رگو، کهنه‌ی حیض

لینَت <> یبوست

ماٛر: نشان باقی‌مانده‌ی زخم، اِسکار زخم

ماٛزو: داروی بسیار قابض

ماقوت: هریره‌ی نشاسته

مُم/مُریکّ: برآمدگی و برجستگی کوچک روی پوست

مَستوکی: مستی (شهوت دختران جوان)

مَلَنگ: مست و ملنگ [مَنگ: گیج]

ملنگو: تخم شربتی

مَلی‌رنگ: سرخ‌رنگ

مو دواندن استخوان: شکستگی ریز در حد مو

میمیز mimiz: مَویز

ناٛساز: (غذای) ناسازگار

نَزم: نبض [نبض > نزب > نزم]

پکّه [: پوکه]: سنگ نرم و سفیدی که آسیاب می‌کنند و در ساختن روشوی [در آیسک: رۊشۊیه rüšüya] به کار می‌برند.

واٛپُکـّیدن: رنگ باختن و رنگ به رنگ شدن از ترس یا علتی دیگر [پُکّه سفید است و این مصدر بر روی آن ساخته شده است، یعنی رنگ چهره مانند پکه سفید شدن]

هَلپُکـّه: بسیار وحشت‌زده

واٛوِجُّندن، واٛپی‌اٛبُندن: کِز دادن مو بر آتش

واٛوِجُّیدن، واٛپی‌اٛبُیدن: کِز خوردن مو بر آتش

واٛتاٛسُندن: ترساندن شدید کسی تا مرز بی‌حال شدن

واٛتاٛسیدن: (۱) ترسیدن شدید کسی تا مرز بی‌حال شدن؛ (۲) خشک شدن مایع در ظرف (مانند ماست)

واٛج‌واٛج: هذیان، واگویه [هاج و واج: حیران]

واٛشَمیدن: آشامیدن

وَر تِرِنجیدن: ترنجیدن، کوفته و چین و چروک شدن

وَر تَپّیدن: مردن

وَردِرِزگیدن: از جا پریدن

وَر سرخیدن: سرخ شدن رنگ چهره از شرم یا خشم

وَرشلّیدن: ور لنگیدن، لنگیدن

وَر سوختن: سوزاندن چیزی روی آتش

وَر هَراس: شدیداً نگران

وَر هم شور: شلوغ، آشفته

هاٛسی: بیم‌زده، هراسان [: هراسی]

هاٛسی پاٛسی: سراسیمه، دستپاچه [در تهرانی: آس و پاس]

حاٛمُم: حمام [: حَمام > حَمُم > حاٛمُم]

اَراز (آوردن): هَراس (کردن)

هَریره: حلوایی رقیق از آرد

[هَریده > هریره > هلیله؛ هریدن: آرد کردن]

هَریسه: آشی که از گندم پوست‌گرفته و گوشت ساخته می‌شود. [: هریده > هریسه]

هَشتوکّی: بچه‌ای که هشت‌ماهه به دنیا آمده

هفتوکّی:بچه‌ای که هفت‌ماهه به دنیا آمده

یَخنی: آبگوشتی که بی‌روغن پخته می‌شود.

اٛبست ābest. آبستن

گیسک زدن: بچه انداختن

اٛراز: هراس، شوک ناشی از خبر؛ ضعف ناشی از بیماری

اٛهک: آهک

چَکَنه. مِلک خرده‌مالک

دُمَنـَه domana. حصبه

***

یک شعر با معنا که در بیرجند قدیم در مراسمات، خوانده می‌شده:

افسوس که مردمان دانا رفتند

شیرین‌سخنان مجلس‌آرا رفتند

آنان که امید قوم و خویشان بودند

چون باد که بر دامن صحرا رفتند

***

باغ. هر زمین محصور با دیوار، چه در آن درخت باشد چه نباشد [دقیقاً مانند سه‌قلعه].

موسم گندم‌کار: موقع گندم‌درو

گــَلوسک galusk: خربزه‌ی کوچک

بادِرِنگ: خیار [همریشه: بالنگ]

نارپوس: پوست انار

تــَـقِشک tağešk: هسته‌ی انار و انگور، در کتاب‌ها: تــَـکـِش، تکس، تکژ.

چـِرِخ: تخت آبگیری انگور

کلپسه kalpesa: عناب نیم‌رس

هِنگ: نوعی کمای بدبو. در گذشته مانند کما خورده می‌شده [در سه‌قلعه: کَماهَنگ]

ساوَر: نام مطلق برای بوته‌های سوخت، خلاشه [واژه‌ی شاٛوَرزگ که در آیسک برای یک نوع خاص از بوته‌های بیابانی به کار می‌رود، صورتی از همین واژه است]

شَزگوله، شزگیله، شـَـزگ. بوته‌ی خار مورد استفاده برای مصرف سوخت [همریشه با ساور و شاٛوَرزگ]

رىـٛباچ rēbâč: ریواس

نَخوت: نخود

سَلمه و شیرمرغ. دو گیاه خودروی خوردنی، بهاری

کنو kenow: شاهدانه. کنو در فارسی با املای کنب و کنف هم ثبت شده است.

بنگ، چرس، حشیش، حبه‌ی خضرا: گرد سبزی‌ست که از تکاندن برگ کنو به دست می‌آید.

نسوار، ناس: برگ خشک تنباکو

اَجقو ajqu. زنیان، خردانه (داروی درمان ترشی معده، عشقه)

اَجوَه ajva. گیاهی برای درمان بیماری پوستی

اسپخنگور: تاجریزی

بىـٛوه bēva. گیاهی بیابانی برای درمان بیماریهای پوستی [یادآور بِدوَه در گویش آیسک. جونِش دَ بِدوَه شده: جوش‌های پوستی روی بدنش در آمده]

ترخ: بوشن؟

تشبه tošba: گیاهی دارویی برای دفع ترشی معده [: ترش‌بُش]

تلخیشک: گیاه دارویی تلخ

نقودِشک: گیاهی بیابانی با مصرف دارویی و خوراکی [نخود مانند]

خار اِسپاٛیَک: خار خسک

پشمشویه pašmašuya. چوبک [: از ریشه‌ی این گیاه برای شستشو استفاده می‌کرده‌اند و کار مایع لباسشویی الان را می‌کرده. کف بیخ، بستنی زمستانی معروف جنوب خراسان هم از جوشانده‌ی ریشه‌ی همین گیاه به دست می‌آید]

کبستک، قبستک qabestak. هندوانه‌ی ابوجهل

کُزُم: صمغ و شیره‌ی کما

کلپوره: مریم نخودی

شَقاقُل: زرد صحرایی، زردک ریگی

کلیچّیْ نون کلاغ: کلوچه‌ی نان کلاغ (نام گیاه)

کنجت: کنجد

کندل kandal: صمغ گیاه کما

گُییچ: گویچ، زالزالک

مَستار: گیاه تب‌بُر

مِشِنگ: نوعی بنشن ریز



سوالات متداول

چرا از کتاب بیرجندنامه اهمیت دارد؟

این موضوع به دلیل اطلاعات و کاربردهای مرتبط، مورد توجه کاربران قرار گرفته است.

آخرین اطلاعات درباره آیسک چیست؟

جدیدترین اطلاعات و تغییرات مربوط به آیسک در این گزارش ارائه شده است.

از کتاب بیرجندنامه چیست؟

در این مطلب اطلاعات، جزئیات و نکات مرتبط با از کتاب بیرجندنامه بررسی شده است.

برچسب: نویسنده: کیارش رحمانی تاريخ: يکشنبه 15 شهريور 1405 ساعت: 21:55

صفحه بندی